محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
5208
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گماشته بود ، مىگماشتى و دستورى به من مىدادى و يكى از پسرانت پيغام مىداد و دستورى مخالف دستور تو ميداد ، و از دستور وى تبعيت مىكردم و از دستور تو سرپيچى مىكردم ، خرسند مىشدى ؟ » گفت : « نه ؟ . » گفتم : « با تو نيز چنينم ، با پدرت نيز چنين بودم » ، مرا پيشتر خواند ، دو دستش را بوسه زدم ، دستور داد تا خلعتها آوردند و بر من ريختند و گفت : « آنچه را به عهده داشتى ، به عهدهء تو نهادم برو بار شاد . » گويد : از نزد وى برون شدم ، به منزل خويش رفتم و در كار خويش و كار وى انديشناك بودم ، گفتم : جوانى است ميخواره و كسانى كه دربارهء آنها نافرمانى وى كردهام ، نديمان و وزيران و دبيران اويند ، گويى مىبينمشان كه وقتى شراب بر آنها چيره شود راى وى را دربارهء من بگردانيدهاند و در مورد من به كارى وا داشتهاند كه آن را خوش ندارم و از آن بيم دارم . گويد : نشسته بودم و دختركم پيش روى من بود . اجاقى به نزد من بود با نانهاى نازك كه مىبريدم و به نانخورش مىآلودم و گرم مىكردم و به دخترك مىدادم . ناگهان سر و صدايى برخاست چندان بزرگ كه پنداشتم كه از سم اسبان و بسيارى جنجال دنيا كنده شد و متزلزل شد گفتم : به خدا همين بود كه گمان داشتم و از جانب وى همان كه مىترسيدم رسيد . ناگهان در گشوده شد و خادمان وارد شدند ، امير مؤمنان هادى ميان آنها بر خرى بود ( 217 و چون او را بديدم از جاى خويش برجستم و به طرف او دويدم و دست و پاى وى و سم خرش را بوسه زدم . گفت : « اى عبد الله در كار تو - انديشيدم و گفتم به خاطرت مىرسد كه من وقتى بنوشيدم دشمنان تو كه اطراف منند ، راى مرا كه دربارهء تو نكو شده بگردانند ، و مضطرب شده اى و وحشت كرده اى ، به منزل تو آمدم كه با تو مؤانست كنم و به تو بگويم كه كينه ات از قلبم برفته . بيا از آنچه مىخوردى به من بخوران ، همانطور كه با آن مىكردى بكن ، تا بدانى كه من با تو هم -